یلدا مبارک

دلم را چون اناري

دلم را چون اناري کاش يک شب دانه مي کردم

به دريا مي زدم در باد و آتش خانه مي کردم

چه مي شد آه اي موساي من، من هم شبان بودم

تمام روز و شب زلف خدا را شانه مي کردم

نه از ترس خدا، از ترس اين مردم به محرابم

اگر مي شد همه محراب را ميخانه مي کردم

اگر مي شد به افسانه شبي رنگ حقيقت زد

حقيقت را اگر مي شد شبي افسانه مي کردم

چه مستي ها که هر شب در سر شوريده مي افتاد

چه بازي ها که هر شب با دل ديوانه مي کردم

يقين دارم سرانجام من از اين خوبتر مي شد

اگر از مرگ هم چون زندگي پروا نمي کردم

سرم را مثل سيبي سرخ صبحي چيده بودم کاش

دلم را چون اناري کاش يک شب دانه مي کردم  

Best Regards

Arjomandi

نظریه دکتر علی شریعتی در خصوص فقر

فقر

ميخواهم  بگويم ......

فقر همه جا سر ميكشد .......

فقر ، گرسنگي نيست ،عریانی هم  نيست ......

فقر ، چيزي را  " نداشتن " است ، ولي  ، آن چيزپول نيست ..... طلا و غذا نيست ....

فقر  ،  همان گرد و خاكي است كه برکتابهای فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......

فقر ،  تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......

فقر ، كتيبهء سه هزارساله اي است كه روي آن یادگاری نوشته اند......

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....

فقر ،  همه جا سر ميكشد ........

فقر ، شب را " بي غذا  " سر كردن نيست ..

فقر ، روز را  بی اندیشه  سر كردن است......

یک حکایت جالب...

شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع و گریه و زاری بود.
در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند !
استاد پرسید : برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟
 

شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند!
استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟
شاگرد گفت : با کمال میل؛ استاد.
استاد گفت : اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟
شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم .
استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟
شاگردگفت: خوب راستش نه...!نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم!
استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟!
شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و با ارزش تر ، خواهند بود!
استاد گفت :
پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش!
همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم ، گوشت ، پوست و استخوانت؛ گردی.
تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی
تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آوری .
خداوند از تو گریه و زاری نمی خواهد!
او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد و می پذیرد،
نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را.....!

مدرسه حکیم سنایی شاهین دژ کلاس پنجم ابتدایی در سال تحصیلی70

داشتم آلبوم خاطرات گذشته را ورق می زدم یک دفعه ای چشمم به عکسی  افتاد که در سال ۷۰در مدرسه حکیم سنایی شاهین دژانداخته بودیم خاطره ای که هیچ وقت نمی شود فراموش کرد من دو سال توی شاهین دژدرس خواندم چون شغل پدرم اونجا بود ومجبور بودیم دو سالی توی این شهر زندگی کنیم شاهین دژشهر بسیار زیبا با مردمی خوب گذشته از این مسائل چه دوستان خوبی داشتم .دوستانم که اسمشان خاطرم هست سیروس عزیزیان ُسجاد وهادی کردستانی نیما جان عزیز از بالا نفراول شرمنده فامیلیش را فراموش کردم آیدین رحیمیان ّوبابک نهرینُ وداداشش ورضا کردستانی عزیزو آرش ولیزاده وبقیه دوستان که اسمشان خاطرم نیست از همکلاسی های عزیزم که اگر این نوشته (پست )را مشاهده کردند خواهش می کنم توی قسمت نظرات حتما پیغام بگذارندویا به ایمیل بنده به نشانی ((   <yahoo8020@gmail.com>; ))ایمیل بزنند ودرضمن از معلم عزیزمان جناب آقای جمشیدیان تقدیر وتشکر می کنم هر کجا که هستند موفق وپایدار باشند .